خرید بک لینک
امسالم داره با تمام خوبی ها و بدی هاش به پایان خودش نزدیک میشه ، امسالم مث پارسال چند عزیز از دست دادیم که مهمترینشون مادربزرگمه ، امسال عید دیگه خونه مادربزرگی وجود دنداره ، اگر چه مادربزرگم چند سالی بود که روی جا افتاده بود و هیچ کدومممون نمی شناخت

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

همیشه از این که یک آدم معمولی باشم و یک زندگی معمولی داشته باشم بدم می اومد همیشه از وقتی که یادم می یاد شاید از همون بچگی شاید از نوجوانی دقیق یادم نیست فقط می دونم از روزمرگی از این که تنها دغدغه زندگیم این باشه که بزرگ بشم در س بخونم سر کار برم و

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

ما ادم ها موجودات عجیبی هستم ، گاهی وقت ها دیدن یک عکس ، شنیدن یک آهنگ دیدن یک بچه می تونه ما رو غرق خوشی و خوشحالی کنه و یا برعکس باعث بشه دلمون بگیره و احساس کنیم که همه انرژی مون تحلیل رفته و دچار یک خلا شدیم خلا ای که یکهو ما رو در عرض یک ثانیه

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

یک وقت هایی لازمه زندگی روزمره رو رها کنی و بری به دل طبیعت ... لازمه که بین درخت ها قدم بزنی، عطر گلها رو نفس بکشی ،آب رو لمس کنی ، سبزه ها رو زیر انگشت های پات حس کنی.....یک وقت هایی لازمه که توی دل طبیعت دراز بکشی ، چشماتو ببندی و به فقط به موسیقی

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

نمی دونم اولین بار چه کسی وا ژه جنسیت رو اختراع کرد و از این اختراع چه سودی نسبیش شده ، نمی دونم چرا از بچگی دائما تو گوشی ما خوندن دختر این کار نمی کنی ، پسر اون کار نمی کنه ، نمی دونم چرا انقد سعی دداریم مرز بندی کنیم که این کار مردونس اون کار زنون

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

اسفند امسال با ما سرنازگاری داشت ، نه خبری از بهار بود ، نه تب و تاب عید و نه هیچ شوری برای سبز کردن گندم و نه هیچ خبری از لباس عید ، امسال اسفند بوی مرگ می داد ،مرگ پدربزرگ ، مرگ همه خاطرات بچگی ، مرگ همه دلخوشی های جمع شدن توی خانه ای که بوی بچگی می داد ، امسال اسفند توی دل های ما هیچ خبری از بهار نبود و دل ما از این همه نبودن ها نبودن هایی که عجیب دلت رو گرم می کردند یخ زد ..................

[ شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 17:40 ] [ دختر بهاری ]

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

حس و حال عجیب غریبی داره قبرستون ، وقتی به اطرافت نگاه می کنی می بینی پر از آدم هایی که به تنهایی یا دسته جمعی دور قبر عزیزاشون جمع شدن ، یک سری ها هنوز داغن و گریه می کنن و گریه می کنن جوری که تو هم بی اختیار اشکت جاری میشه ، یک عده ای یکم سردتر

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

اسفند امسالم داره تموم میشه و چیز زیادی به نوشدن سال نمونده ، خیابان ها هم حال و هوای عید داره و همه ی مردم در تکاپوی آماده شدن برای سال جدیدن ، یکی مشغول خریدن ماهی قرمزه ، یکی داره روسری های مختلف رو پرو می کنه تا ببینه کدومشون بیشتر با مانتوش ست م

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

بوی بهار از پشت و پنجرهای اتاقم به مشام می رسه و من رو وسوسه می کنه تا پنجره ها رو باز کنم و بوی بهار رو با تمام وجودم استشمام کنم و من چقد بهار رو دوست دارم بهار برای من نوید زندگی نو شدن تازگی و یک شروع دوبارس ، فک میکنم خدا هدفش از آفرینش بهار این

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

سه سالی از ازدواجش می گذشت ودیگه اثری از اون شادی و نشاط روزهای اول ازدواج در زندگیشون دیده نمی شد ، زندگیشون تبدیل شده بوده به یک چرخه تکراری که هر روز بدون هیچ تغییر ی تکرار میشد و مریم حسابی خسته و کلافه شده بود نمی دونست باید چیکار کنه وقتی هم

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

صفحه بندی